کارفرهنگی
http://www.sadebegooyam.com/upload/content/emamali9.jpg

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عـــالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جـان مـاسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کـرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پــسری ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهدای کربــلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیّرم چه نامـم شــه مـلک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید بـرسد به خاک پایت

چه پیامـها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان

که ز جــان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پـیام آشنـائی بـنوازد و آشــنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:44  توسط مسیح  |