ربنای آخر

ربنای آخر
عرش می لرزيد وقتی خاک می شد بسترت
آسمان واکرد چتری از محبت بر سرت
حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد
تا رسيد آن تيغ بی شرم و حيا بر حنجرت
نخلهای تشنه از تنهايی ات خم می شدند
تا شنيدند از لبانت ربنای آخرت
ای همه مظلوميت ، سيمرغ قاف عاشقی!
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت
در دل رود فرات از ماهيان بايد شنيد
مرثيه بر آن گلوی تشنه ی از خون ترت
ای خدای زخمهای آشنا و ناگزير
وحی تو شد "هل من ..." و يک قافله
پيغمبرت
کوفه کوفه شرمساری مانده در تاريخ و
باز
کربلا در کربلا ماييم و زخم پيکرت!
سید حبیب حبیب پور